رابین

خاطرات دانشگاهم

يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۹ ق.ظ

دیروز ساعت 12 با بابام راه اوفتادیم که بریم سر کارش...قرار شد بریم و اون کارشو انجام بده و بعد منو ببره میدون آزادی تا به سرویس دانشگاه برسم...با خودم میگم که پدر و مادرم با چه زحمتی منو به اینجا رسوندن؟؟؟

باید جبران کنم...وقتی رسیدیم بابام ماشینو برد داخل پادگانی که نزدیکش کار میکرد...چون امنیتش بیشتره...منم پتو و بالش آورده بودمو همونجا خوابیدم تا صبح..

خلاصه ساعت 5 رفتیمو بابام منو رسوند به سرویس....

نمیدونم چرا از همه ی دخترا و پسرایی که توی دانشگاه میبینم بدم میاد!؟کلا حالم ازشون بهم میخوره...هعی به خودم میگم تا کی باید اینارو تحمل کنم؟؟

بعد از اینکه کلاسام ساعت 8 تموم شد اومدم خوابگاه...طبق معمول به ماها که ورودی جدید هستیم غذا نمیدن...دم هم اتاقی هام گررررم..یه غذایی پختن و با هم خوردیم...تازه سهم غذای خودشونم آوردن با هم خوردیم...کلا فضای صمیمی داریم...

.

.

.تمام تلاشمو میکنم که این ترم بالا ترین معدل ممکن رو بدست بیارم تا بتونم به دانشگاه تهران انتقالی بگیرم.

امشب کلی خندیدیم...به خیلی چیزااا...گویا برای سرور های تلگرام مشکلی پیش اومده و امشب نمیتونم وقتمو باهاش هدر بدم...با خودم گفتم بیام و این لحظه هارو ثبت کنم..

  • موافقین ۱ مخالفین ۰
  • يكشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۳۹ ق.ظ
  • محمد مهدی پور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی